عشق يه طرفه ممنوع
آدَم ها را بدون اینڪــہ
بـــہ وُجودِشآن نیاز داشتہ باشے دوســـــت بـِــــدار . . .
ڪــارے که خـــــدا با تـــو مے ڪُــند. . .!
یا نیا . . .
یا نرو . . .
آنقدر که می توانم هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد
از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم
و در آخر همه را فراموش کنم !!!

♥♥♥ ولنتاین ♥♥♥
♥ولنتاين كشيشي بود كه يك روز در دنيا رو به اسم خود ثبت كرد
روز ولنتاین مصادف با 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) است که روز عشق و محبت نامیده شده و در این روز دخترها و پسرها به همدیگر هدیه میدهند تا عشق و علاقه خود را به یکدیگر بهرنحوی ابراز کنند…
روایات زیادی در باره ولنتاین وجود دارد که یکی از انها به قرن سوم میلادی در روم مربوط میشه! در آن زمان کلودیوس دوم امپراطور روم بود، او به این نتیجه رسیده بود که مردانی که ازدواج نکرده اند بهتر از مردان متاهل در جنگاوری میکنند و در حقیقت افرادی که خانواده ندارند سربازان بهتری هستند، به همین دلیل او ازدواج را در تمام امپراطوری روم برای مردان جوان ممنوع کرد.. و آنها كه نامزد كرده اند، فوراً نامزدي خود را به هم زده و نامزد خود را ترك كنند. در این دوران کشیشی به نام سنت ولنتاین پی به بی عدالتی کلودیوس برده و برای مبارزه با او در خفا و به طور پنهانی در کلیسا برای عاشقان جوان مراسم ازدواج را اجرا می کرد... گفته میشود که وقتی امپراطور پی به این عمل ولنتاین برد دستور داد تا او را به قتل برسانند...
ادامه مطلب

*همه چيز از يه بطری بازی شروع شد*...!!
كمی بعد از نيمه شب روی يك ميز شش نفره همه مست و خراب ...!!
بطری چرخيد ، چرخيد و چرخيد ...!!
همه چشمها به چرخشش بود...!!
حركتش كم شد...!!
كم تر و كم تر...!!
تا بالاخره ايستاد...!!
سرش به طرف من بود...!!
به هر حال من بايد اطاعت می كردم...!!
با چشم مسير سر تا انتهای بطری رو طی كردم...!!
آخرش رسيد به اون...!!
نگاهم كرد و خنديد...!!
بلند بلند می خنديد...!!
دليل خنده هاش رو نمی فهميدم...!!
تا اينكه ساكت شد...!!
و خيره به من...!!
به لباش چشم دوخته بودم...!!
منتظر اينكه بگه :...!!
رو دستات راه برو يا صورتت رو با سس بشور...!!
يا يه چيزی مثل همينا...!!
كه يهو كوبيد روی ميز و ابرو هاشو تو هم كرد...!!
گفت :* حـكـم*...!!
*عاشقم شو*...!!
و من...!!
بايد عمل می كردم...!!
اين قانون بازی بود!!!!!
هی نشین غصه نخور،رفته که رفته اگر عاشق بود نمی رفت،اون که رفته هی نشین چشم به راه،رفته که رفته اگه عاشق بود نمی رفت،اون که رفته بیخیالش،مگه چند سال تو جونی؟ بیخیالش،مگه چند سال تو می مونی؟ بیخیالش،اینا رسم روزگاره همشون کاره خداست،حکمتی داره یاده حرفای قشنگش،می دونم مثله یه داغه اون دلت خیلی گرفته،شده قلبت پاره پاره اون که رفته دیگه رفته،دیگه اون دوست نداره دیگه دست بردار عزیزم،برو سوی عشق تازه هیچ کسی نمی دونه،توی دلت چی می گذره حرف هات اندازه یه کوهه،پر غروری خیلی ساده اون که رفته،دیگه رفته،دیگه اون دوست نداره اگه دوست داشت نمی رفت،حتی واسه ی یه لحظه

دلـــــــــــــــــــــــــــم
خیــــــــــلـــــــــــی
گــــــــــرفــــــــــــتـــــــــــه


خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
+ببخشید یه مدت نبودم پسورد وبلاگمو گم کرده بودم 
+ من نمیتونم تو وبلاگ ها نظر بذارم
نمیدونم مشکل کجاست
واقعا شرمنده
+ از آقا بشار،تنها،مریم،...و همه دوستانی که این مدت منو فراموش نکرده بودن منونم
صبر کن! خدا بزرگه دل من،
یه روزی همون که می خواستی میشه
یه روزی همون خدای مهربون
واسه مرغ آرزوت پر می کشه... دل من تو تنها نیستی دل من ، نگو از تنهایی و دلواپسی قصه های غصه هات تموم میشه صبر کن یه روزی، یه جایی، یه کسی... صبر کن دنیا کوچیکه دل من... یه روزی بهاری میشه این خزون، دل من چشماتو وا کن و ببین ستاره میاد رو بوم آسمون یکی هست که تو رو باور میکنه یکی هست که غصه هاتو فهمیده یه روزی دستاتو اروم میگیره یه جوری راهو بهت نشون میده دیگه تنها نمیمونی دل من نگو از تنهایی و دلواپسی صبر کن یه روزی یه جایی یه کسی...
قصه های غصه هات تموم میشه

که هروقت بار تنهاییت سنگین شد
هر وقت کمر کلماتت شکست
هر وقت واژه هایت لال شدند
بیاید بنشیند مقابل چشمهایت
و تو زل بزنی به خودت
که جاری شده ای میان چشمهایش...
باید کسی باشد
که هر وقت بار دلتنگیت سنگین شد
هر وقت طاقت سکوتت تمام شد
هر وقت کم آوردی
بیاید بنشیند کنارت
و تو سرت را بگذاری روی شانه اش
و تمام خودت را به او تکیه دهی...
باید کسی باشد
که هر وقت بار خستگی هایت سنگین شد
هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد
بیاید آغوش باز کند
و پناهت شود
و تو یک جا
تمام تنهاییت را
تمام دلتنگیت را
تمام سکوتت را
تمام خستگیهایت را
و تمام بغضت را
میان هُرم نفسهایش
نفس بکشی

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم
نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان
قلبم به پایت افتاده است نرو
لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن
تنها تو را می خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم
نرو.....
نگذار دوباره تنها شوم....
نرو.....
وقتی از چهاردیواری خانه بیرون نمی زنم
وقتی فضا را پر از آهنگهای غمگین می کنم
وقتی سکوت می کنم
وقتی دلم می خواهد زودتر ساعت خاموشی فرا برسد تا من
خودم را جا بدهم توی بستر خواب...
وقتی شب را بیشتر از آفتاب دوست دارم
وقتی منتظر بارانم وخیسی آرامبخش خیابانها
وقتی دلم می خواهد فقط حافظ بخوانم وفروغ وغزلهای تلخ عاشقانه
یعنی اینکه خسته ام
خسته ام
خسته تر ازآنکه بتوانم تاب بیاورم حرف کوچک ساده ای را
تقصیرتو نیست.
تقصیر هیچ کس نیست جان دلم!
تقصیر دل من است که حجمش کوچک است برای آرزویی که
هر روز بزرگ وبزرگتر می شود !
-------------------------------------------
بگذار آنچه از دست رفتنی ست
از دست برود
من آنچه را می خواهم که به رنگ التماس نیالوده باشد

من غافل از اینکه از چشماش افتاده بودم
فکر می کردم دنیارو تو چشم من میبینه
فکر می کردم اگه یه روز پیشش نباشم
تـــا آخــــر عـــمر منتظــر مـــن میشینه
فـــکــر می کــردم دستــــای ســردش
تـــوی دســت مـن گـــرمـی مـی گـیره
فــکـر مـی کـردم اگــــه نـبــــــــاشـم
تــــو غــــــــــــم نـبـودنـم مـیـمـیــره

من او را رها کردم
تا او خود را در یابد
و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی
اما من انقدر او را دوست دارم
که او را رها میخواهم برای همیشه
رها از تمامی بندهاوزنجیرها
هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود
چرا که من خود اینگونه خواستم
و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم
اما او .......
در بند خود گرفتار بود ....
ای کاش از خود رها شود
همانگونه که من با او از بند خود رها شدم
ادامه مطلب
آرام نمیگیرد قلبم اگر نیایی
میمیرد دل عاشقم اگر نمانی تو خودت میدانی، میدانی چقدر دوستت دارم و باز هم شعر رفتن را میخوانی بدجور دلبسته ام به تو ، رحمی کن ، خواهش میکنم از دل بی وفای تو نمیتوانم لحظه نبودنت را ببینم ، میدانم منتظراین هستی که ازدردعشقت بمیرم دلم میخواهد دوباره دستهای تو را بگیرم و دوباره تمام گلها را برایت بچینم تنهاازتو میخواهم که،تنها نگذاری مرا میسازم بابی محبتی هایت،می مانم بادل بی وفایت، شب و روزرامینشینم به انتظارت همین که هستی برایم کافیست، نبودنت باورکردنی نیست، هیچگاه حتی فکر رفتنت راهم نمیکردم آرام نمیگیردقلبم اگر نمانی، بیش ازاین عذاب نده قلب عاشقم را بیش ازاین نسوزان دل دیوانه ام را بیش ازاین مرادرحسرت نگذار، درحسرت بودنت،یا نه... انتظارزیادی است درحسرت ازدور دیدنت! آرام نمیگیردقلبم اگرنباشی، میمیرددل عاشقم اگرنیایی، تو خودت میدانی وبازهم مرادرحسرت دیدنت میگذاری... این رسمش نبود، چرامراعاشق خودت کردی وخودت رارهاازعشق؟ چرادلت را به کسی دیگر دادی و مرا اسیر سرنوشت؟ آرام نمیگیرد قلبم...


گاه هم که نمی فهمم
چنگ در موهایم میبرم
و سر روی میز می گذارم
هرگز نخواهی فهمید که چرا
دلتنگی سر از دستانم بر نمیدارد
بعد یک خواب زمستانی می اندیشم!
و به گل های فرخفته به دامان سکوت
من به یک کوچه ی گیج
گیج از عطر اقاقی ها می اندیشم
و بر یک زمزمه ی عابر مست
که ز تنهایی خود نا شاد است
من به دلتنگی شبهای ملول
و تهی مانده خود از شادی
ذهنم از خاطرها سرشار
و فرو آمدن معجزه در هستی من
مثل خوشبختی من...دورترین حادثه است...
من به خوشبختی ماهی ها می اندیشم
که در آن وسعت آبی با هم .....باز هم همراهند!
من به یک خانه می اندیشم...یک خانه ی دور
که در آن فانوسی می سوزد!
و در آن جای تو مانده است تهی...
و به گل های فراموشی آن گلدان می اندیشم!
که ز بی آبی پژمرده شدند
من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...
و به یک معجزه می اندیشم....

سلام دوستان من برگشتم
نمیدونم شاید قسمت بوده برگردم
با این کار لوکس بلاگ هم پست خداحافظی هم پست تولدم پاک شد 
خیالی نیست
ممنون از همه دوستان که این یه ماه منو تنهام نذاشتن

میترسم
میترسم بمیرم و نتوانم تو را در آغوش بگیرم!
نگذار که با حسرت یک لحظه گرفتن دستهایت بمیرم!
میترسم بمیرم و نتوانم به تو ثابت کنم که عاشقت هستم ،
میترسم روزی بیایی و بگویی که من لایقت نیستم!
مرا در حسرت عشقت نگذار ، بگذار تا زنده ام تو را حس کنم ،
تو را در آغوش بگیرم و نوازش کنم!
میترسم بمیرم و نتوانم لبهایت را ببوسم ، نمیخواهم در حسرت طعم شیرین لبهایت بسوزم!
دنیا بی وفاست ، می ترسم این دنیای بی وفا مرا از تو بگیرد، میترسم همین روزها قلبم آرام بمیرد!
بگذار در این دو روز دنیا به اندازه ی یک دنیا نگاهت کنم ، بگذار به اندازه ی یک عمر تو را در آغوش بگیرم و با تو درد دل کنم!
میترسم همین لحظه ، همین فردا ، همین روزها لحظه ی مرگم فرا رسد!
یک مرگ پر از حسرت ، یک مرگ پر از آرزو و امید!
تنها حسرت و آرزوی من در آن لحظه تویی و حضورت در کنارم است!
تنها حسرت من در آن لحظه نگاه به چشمهای زیباست است!
در این دو روز دنیا بیا در کنارم ، از عشق بگو برایم ، گرچه سیر نمیشوم از لحظه های با تو بودن، اما هیچگاه نمیمانم در حسرت عشقت!

هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو، با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ، شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد میترسم ، میترسم ، میترسم ! یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم! میخواستم بپرسم که : عزیزم هنوز مرا دوست داری؟

همه لحظات تنهائي ام را در ميان صندوقچه خاطرات مي گذارم و آن را
مي بندم...
مي خواهم خاطراتم را هديه کنم به آينده، آينده را هديه کنم به زندگي،
زندگي را هديه کنم به عشق و عشق را هديه کنم به تو...!








آمار
وبلاگ:




